تبليغاتX
موعود ولیعصر
 
 
 
زمستان است اما پاییزی!

اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمیدانم ... اینجا شده پائیز، آنجا را نمیدانم ... اینجا فقط رنگ است، آنجا را نمیدانم ... اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمیدانم.

دکتر شریعتی



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
چه خوش بود خاطرات کودکیم
آن روزها که همش رویا به سر داشتم، همش خوش بودمو خندان، بازیگوشی می کردم، گریه هایم بر سر اسباب بازیو زمین خوردن هایم بود چون از بس به این سو و آن سو می دویدم.

چه خوش بود، خاطرات قدیمم، آن روزها که تنها دغدغه ام خوشی بود...
...

شاید تنها، دلیلش ندانستن بود، نفهمیدن.

نمیدانستم و فقط شاد بودم، نمی دانستمو فقط می خندیدنم...

اما، همیشه برایم سوال بود! که چرا بزرگترهایم اخم دارندو غمناک، چرا مانند من خوش نیستندو خندان؟!

چرا هر وقت مرا می بینند رویای کودکی به سر دارند، همیشه آه از جگر دارند و می گویند: " کاش من هم کودک بودم"

ولی مگر بزرگ بودن چه عیبی دارد؟! کاش من هم بزرگ بودم، آنوقت چه کارها که نمی کردم.

می گفتمو خوش بودم...

تا اینکه یک روز فهمیدم. دانستنم که بزرگ بودن چه حالی دارد...

ولی امان از آن روزی که دانستم...!

دانستم، خوردن یک لقمه نان حلال، چه منت ها که به راه دارد...

دانستم و دیدم غرورش را مقابل فرزندش شکستن چه عذابی بر تنش دارد...

دانستم، شب را گرسنه خوابیدن برای سیر کردن فرزندان یعنی چه...

دانستم، برای یک تکه نان، اعصابم را این سو و آن سو روان کردن یعنی چه...

دانستم که با حرف مردم زندگی کردن چه داغی بر دلم دارد...

دانستم که ساده بودن جایی در این دنیا ندارد...

دانستم که باید گرگ بود و درید.... دانستم که باید گرگ بود تا زندگی کرد...

دانستم، کمر خم کردن زیر بار زندگی یعنی چه، تنها شدن و تنها ماندن یعنی چه...

در آخر دانستم که خلق شدم برای آسایش و آرامش دیگران...

دانستمو دانستم...

کاش هرگز نمیدانسم...

و اما حال، دوباره رویای کودکی به سر دارم...

ولی افسوس، افسوس که دیگر فقط یک خاطرست...


[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
دنيای ديونه ها دنيای دوست داشنته

همه دارن ميرن ...

ديگه هيچکی نمونده  ....

هر روز خلوت تر ميشه ...

آره ... دنيای خودمو ميگم .. دنيای ديوونه ها ...

همه دوستام و حتی دشمنام دارن از اينجا ميرن ... می خوان پيشرفت کنن . ميرن که عاقل بشن ... ميرن قاطيه عاقلا ... آداب و رسومشونو ياد ميگيرن ... ديگه زبون منو نمی فهمن ... منم زبون اونا رو خوب نمی فهمم ...

۴-۵ سال پيش که می خواستم بيام تو دنيای ديوونه ها اين قدرا برام سخت نبود .. زمينشو داشتم ...آخه من از همون اول هم عاقل عاقل نبودم ... روزای اول غريبی می کردم ... ولی دنيای جديدمو دوست داشتم . ولی حالا تصور بر گشتن به اون دنيای خشن هم عذابم ميده . کاش می تونستم همه رو بيارم تو اين دنيا ... آخه دنيای ديوونه ها دنيای دوست داشتنه

تو دنيای ايده ال من نفرت نيست . ناراحتی نيست . دعوا نيست . ولی آدم بزرگا (همون عاقلا رو ميگم) دنيای منو خراب می کنن .. نمی ذارن ايده ال باشه .

نمی دونم بايد همه رو ديوونه کنم يا خودم عاقل بشم ... يا اين وسط بمونمو له بشم ...

من از آدم بزرگا می ترسم ... اونا دوست دارن همه همونجوری باشن که اونا می خوان که ... می خوان همه اونجوری راه برن که اونا می خوان می خوان اونجوری خرف بزنن اونوقتی بخندند . اون وقتی گريه کنن که اونا می خوان ...

حتی می خوان اون جوری آيندشونو بسازن که اونا می خوان

من می ترسم ... ۱۶ سال تو دنيای عاقلا زندگی کردم ... ولی هميشه ديوونه هارو دوست داشتم ... و هر جا می تونستم يک گريز ميزدم به دنيای اونا ... دنيای ديوونه ها برام يک رويا بود .. همه تصورم بود همه آرزوهام بود .. بهشت بود .. می خواستم برم اونجا تا عاشق بشم ... تا راحت زندگی کنم . تا همه رو دوست داشته باشم و همه منو دوست داشته باشن ... مرز بين ۲ تا دنيا يک خط بود ... روزی که ريسک کردمو پامو گذاشتم اونور خط به خودم افتخار کردم ... مدتی خوش بودم .. افسوس که زود گذشت .. تا فهميدم کحا هستم ديکه هيچ راهی نبود .. دنيايی که اومده بودم توش خيلی قشنگ بود ... ولی کسی نمی تونست از قشنگياش استفاده کنه ... با اين حال هيچوفت نخواستم برگردم ... درسته که اونچيزی که می خواستم نبود ... ولی پا گذاشتن رو اين دنيا يعنی پا گذاشتن رو اون چيزايی که همه آرزوهام بودند .. اون چيزايی که به خاطرشون زندم ...

حالا مدتی که تو دنيای ديوونه هام ولی بايد ظاهرم عاقل باشه .. چون هر روز با عاقلايی سر و کار دارم که به ديوونه ها به چشم جزامی نگاه می کنن ... خيلی سخته .. مثل پرنده ای که لباسی بپوشه تا طعمه نشه ولی هيجوقت نتونه پرواز کنه ....

پرنده ای که پرواز نکنه هيچ چيز نيست ...



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

مطالب ویژه فاطمیه 

امروز، اگر آسمانِ دلِ ما هم ابری است، اگر هوای چشمان ما هم به یاد «رنج فاطمه» و «غربت علی»، بارانی است،این، تداوم همان گریستن‌های حسن و حسین علیهم السلام و زینب و كلثوم است. به عشق زهرا‌علیهاالسلام دلخوشیم و از شهادتش دلخون!



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
گاهي جريان زندگي سخت ميشود...

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : چهارشنبه سی ام فروردین 1391
پايان دنيا
اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه


تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....


همه جا پر میشه از این كه:


رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش


تو را عاشقانه می پرستم


مراقب خودت باش.


اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:


همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!


پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : چهارشنبه سی ام فروردین 1391
حكايتي از عشق واقعي
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…


چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : چهارشنبه سی ام فروردین 1391
قدرت خدا...



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : چهارشنبه سی ام فروردین 1391

 

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای

وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای

دیری است آسمان مرا شب گرفته است

خورشید من، برای چه تأخیر کرده‌ای؟




[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
میزی برای کار... کاری برای تخت... تختی برای خواب... خوابی برای جان... جانی برای مرگ... مرگی برای یاد... یادی برای سنگ...



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : یکشنبه هفتم اسفند 1390

اس ام اس روز جمعه و امام زمان

 

جمعه یعنی یک هوای غصه دار
جمعه یعنی لحظه لحظه انتظار
جمعه یعنی یک سما فریاد و آه
جمعه شد آقا کجایی ؟ بین راه!
جمعه وصل و رسیدن کی شود؟

 

 



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
مطالب كوتاه و جالب در مورد امام زمان (عج)
رسول گرامي اسلام در وصف برخي از زنان آخرالزمان چنين مي فرمايد:
«چگونه مي شود حال شما هنگامي كه زنان شما فاسد شوند و جوانان تان فاسق و شما نه امر به معروف ميكنيد و نه نهي از منكر!» به پيامبر(ص) گفته شد: آيا واقعاً چنين خواهد شد؟! آن حضرت فرمود:« بله و بدتر از آن]نيز خواهد شد[».
امام علي(ع) نيز مي فرمايد:«در آخرالزمان و نزديك شدن قيامت – كه بدترين زمان ها است – زناني ظاهر مي شوند كه برهنه و لخت هستند! زينت هاي خود را آشكار مي سازند، به فتنه ها داخل مي شوند و به سوي شهوت ها مي گرايند! به سوي لذت ها مي شتابند، حرام هاي الهي را حلال مي شمارند و در جهنم جاودانه خواهند بود».

[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : دوشنبه نوزدهم دی 1390
آیا میدانید خواندنی در مورد امام زمان ۱۳۹۰ جدید و دانستنی

 

 

آیا میدانید که : یکی از دلایل وجود امام ، قاعده ی لطف خداست

آیا میدانید که : امامت حضرت مهدی(علیه السلام )به دو راه نص و معجزه ثابت شده است،

آیا میدانید که : اقوام اروپای مرکزی در انتظار ظهور«بوخص» می باشند،

آیا میدانید که : داستان ولادت آن بزرگوار خود جلوه ای است از لطف و فضل بی کران الهی است .

آیا میدانید که : درکتاب نجم الثاقب ،۱۸۲ اسم و لقب از حضرت ذکر شده است ،

آیا میدانید که : بر گونه ی راست حضرت مهدی (علیه السلام ) خالی جذاب وجود دارد ،

آیا میدانید که : ازجمله مواریث انبیاء(علیه السلام ) که حضرت می آورند، منبر حضرت سلیمان است

آیا میدانید که : امام زمان(علیه السلام ) فرمودند: سجده‏ى شکر از لازم‏ترین و واجب‏ترین سنّت‏هاى دینى است،

آیا میدانید که : قسمتی از کتاب «کمال الدین»در سال ۱۹۰۱م در هایدلبرگ آلمان توسط مولر منتشر شد

آیا میدانید که : مسأله غیبت امری نبودکه به تازگی مطرح شده باشد .

آیا میدانید که : غیبت، دلائلی دارد که به امامان اجازه افشای آن داده نشده است .

آیا میدانید که : منافع زمان غیبت آن حضرت، آن هم بر دو نوع است .



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : چهارشنبه چهاردهم دی 1390
یک شعر زیبا ( حتما بخوانید )

خدا خالق عشقه / محمد گل عشقه / علی مظهر عشقه / زهرا وجود عشقه

حسن نماد عشقه / حسین سالار عشقه / عباس ساقی عشقه

زینب شاهدعشقه / سجاد راوی عشقه / باقر کلام عشقه

صادق احیای عشقه / کاظم صابرعشقه / رضا ضامن عشقه

تقی جمال عشقه / نقی پاکی عشقه / حسن بقای عشقه

مهدی قیام عشقه

اینم دعای عشقه: اللهم عجل لولیک الفرج



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : چهارشنبه چهاردهم دی 1390
توبه

توبه

توبه صرفا یک کار ظاهری و لفظی نیست،بلکه تحولی درونی و قلبی است که اثار

گناه را محو می کند.

توبه در کلام حضرت علی (ع) چهار مرحله دارد،که یکی از مراحل ان"تصمیم بر عدم بازگشت به گناه"

است وبدان معناست که شخص تائب تصمیم جدی بر ترک گناه بگیرد.

اظهار ندامت ظاهری و گفتن کلمه ی استغفار،در حال تکرار مداوم گناه ،نه تنها

پذیرفته نیست،بلکه اسغفار را بی خاصیت میکند.

امام رضا(ع) می فرمایند:

"المستغفر من الذب ویفعله کالمستهزئ بربه"

""کسی که از گناه استغفار کند و در عین حال، انجامش دهد،مانند کسی است که پروردگارش را مسخره کرده است.""



[ موضوع ] :
ن : اسماعیل
ت : یکشنبه یازدهم دی 1390
 
 
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.