همه دارن ميرن ...
ديگه هيچکی نمونده ....
هر روز خلوت تر ميشه ...
آره ... دنيای خودمو ميگم .. دنيای ديوونه ها ...
همه دوستام و حتی دشمنام دارن از اينجا ميرن ... می خوان پيشرفت کنن . ميرن که عاقل بشن ... ميرن قاطيه عاقلا ... آداب و رسومشونو ياد ميگيرن ... ديگه زبون منو نمی فهمن ... منم زبون اونا رو خوب نمی فهمم ...
۴-۵ سال پيش که می خواستم بيام تو دنيای ديوونه ها اين قدرا برام سخت نبود .. زمينشو داشتم ...آخه من از همون اول هم عاقل عاقل نبودم ... روزای اول غريبی می کردم ... ولی دنيای جديدمو دوست داشتم . ولی حالا تصور بر گشتن به اون دنيای خشن هم عذابم ميده . کاش می تونستم همه رو بيارم تو اين دنيا ... آخه دنيای ديوونه ها دنيای دوست داشتنه
تو دنيای ايده ال من نفرت نيست . ناراحتی نيست . دعوا نيست . ولی آدم بزرگا (همون عاقلا رو ميگم) دنيای منو خراب می کنن .. نمی ذارن ايده ال باشه .
نمی دونم بايد همه رو ديوونه کنم يا خودم عاقل بشم ... يا اين وسط بمونمو له بشم ...
من از آدم بزرگا می ترسم ... اونا دوست دارن همه همونجوری باشن که اونا می خوان که ... می خوان همه اونجوری راه برن که اونا می خوان می خوان اونجوری خرف بزنن اونوقتی بخندند . اون وقتی گريه کنن که اونا می خوان ...
حتی می خوان اون جوری آيندشونو بسازن که اونا می خوان
من می ترسم ... ۱۶ سال تو دنيای عاقلا زندگی کردم ... ولی هميشه ديوونه هارو دوست داشتم ... و هر جا می تونستم يک گريز ميزدم به دنيای اونا ... دنيای ديوونه ها برام يک رويا بود .. همه تصورم بود همه آرزوهام بود .. بهشت بود .. می خواستم برم اونجا تا عاشق بشم ... تا راحت زندگی کنم . تا همه رو دوست داشته باشم و همه منو دوست داشته باشن ... مرز بين ۲ تا دنيا يک خط بود ... روزی که ريسک کردمو پامو گذاشتم اونور خط به خودم افتخار کردم ... مدتی خوش بودم .. افسوس که زود گذشت .. تا فهميدم کحا هستم ديکه هيچ راهی نبود .. دنيايی که اومده بودم توش خيلی قشنگ بود ... ولی کسی نمی تونست از قشنگياش استفاده کنه ... با اين حال هيچوفت نخواستم برگردم ... درسته که اونچيزی که می خواستم نبود ... ولی پا گذاشتن رو اين دنيا يعنی پا گذاشتن رو اون چيزايی که همه آرزوهام بودند .. اون چيزايی که به خاطرشون زندم ...
حالا مدتی که تو دنيای ديوونه هام ولی بايد ظاهرم عاقل باشه .. چون هر روز با عاقلايی سر و کار دارم که به ديوونه ها به چشم جزامی نگاه می کنن ... خيلی سخته .. مثل پرنده ای که لباسی بپوشه تا طعمه نشه ولی هيجوقت نتونه پرواز کنه ....
پرنده ای که پرواز نکنه هيچ چيز نيست ...
[ موضوع ] :